تبليغاتX
لاین هجده

لاین هجده

یک فنجان زنگی...!

هکر کلا سیاه

 

طاهي 

سلام  طاهي شمارت را که در قسمت نظرات بهم دادی من زنگ نمیزنم

 آخه

دوست ندارم

با کسی حرف بزنم ولی پسوردتو بهت میدم من برای تو تو وبلاگ یک

نویسنده باز کردم به نام lainet با همان پسورد قبل خودت وارد شدي

 

راستی باید داخل قسمت ورود به وبلاگهای گروهی

بری قسمت اول laine اینو تایپ کن قسمت دوم lainet اینو و سوم هم پسورد قبل خودت

مشخصات قبل

خودتو بزار ديدم كه خودتي پسورد كامل بهت ميدم

 

 پسوردت رو بهت ميدم بعد از این که مشخصاتت رو از تو پرسیدم تا

ببینم که خودت

هستی یا نه...

راستی طاهي خانم خیلی نظرات داری معلومه که خیلی فعال بودی ...

من چند تا شو برات تایید کردم

راستی مشخصات خودتو داخل یک پست جدید بزار بعد آن رو هم ثبت موقت کن تا کسی اونو نبینه به جز من دیدم که خدتی بهت پسوردتو میدم

بعد بگو از کجای استان فارس هستی از کدام شهرستان داخل مشخصات قبل گفته بودی دیدم که خودتی بهت پستو میدم

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390 ساعت 3:41 توسط hacker | 

تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

اگه اینو با دقت بخونید قول میدم پشیمون نشید...

.

.برو به ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390 ساعت 10:18 توسط طاهی | 

اعتراف...


من به جای خالی اش
بیشتر از
خودش عادت کرده ام
اعتراف تلخیست

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ساعت 9:7 توسط طاهی | 

آقا! چه شد سفارش چایی که مدتی‌ست...

من، میز قهوه‌خانه و چایی که مدتی‌ست...
هی فکر می‌کنم به شمایی که مدتی‌ست...

«یک لنگه کفش» مانده به جا از من و تویی
در جستجوی «سیندرلایی» که مدتی‌ست...

با هر صدای قلب، تو تکرار می‌شود
ها! گوش کن به این اُپرایی که مدتی است...

هر روز سرفه می‌کنم اندوه شعر را
آلوده است بی‌تو هوایی که مدتی‌ست...

دیگر کلافه می‌شوم و دست می‌کشم
از این ردیف و قافیه‌هایی که مدتی‌ست...


کاغذ مچاله می‌شود و داد می‌زنم:
آقا! چه شد سفارش چایی که مدتی‌ست...


زنده یاد نجمه زارع

                                           برگرفته از وبلاگ دوست عزیزم باران جون...

                                                 http://best_poems.mihanblog.com/

                                       


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ساعت 10:33 توسط طاهی | 

حــافظـا!

مـی دانم هـزار  نـفر را پیچـانـده ای ...!


امــا ایـن بـار حـواست ایـنجــا بــاشد


نـیـت می کنـم بـه نـام او ...

بـه نـام فـرامـوش کـردنـش

  " یـوسـف ِ گـم گشتـه بـاز آیـد بـه کنعـان "


همیـن تـو مرا " اُسگـُل " نـکرده بـودی کـه کـردی !!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ساعت 14:8 توسط طاهی | 

باید خدا هم با خودش روراست باشد

این شعرها دیگر برای هیچ‌کس نیست

نه! در دلم انگار جای هیچ‌کس نیست



آن‌قدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهای هیچ‌کس نیست



حتی نفس‌های مرا از من گرفتند

من مرده‌ام در من هوای هیچ‌کس نیست



دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم

که هیچ‌کس این‌جا برای هیچ‌کس نیست



باید خدا هم با خودش روراست باشد

وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست



من می‌روم هرچند می‌دانم که دیگر

پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ساعت 11:24 توسط طاهی | 

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن...

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....


برگزیده از وبلاگ : آشیانه ای برای عشق

                                     http://www.rooderavan.persianblog.ir

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390 ساعت 9:11 توسط طاهی | 

حیوونی تازگی آدم شده بود -

دل من یه روز به دزیا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه ی کفش فرار و  ور کشید

آستین همت و بالا زد و رفت

یه دفه بچه شد و تنگ غروب

سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن

خودش و تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی

آخرش توی غبارا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت

خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

                                          محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ساعت 18:39 توسط طاهی | 

عشق یعنی وقتی هزار دلیل برای رفتن هست

هنوز دنبال یه بهونه‌ای که بمونی . . .

اینو از وبلاگ مهسا جون برداشتم .خیلی جمله ی عجیبی بود...

.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ساعت 12:54 توسط طاهی | 

من چگونه خویش را صدا کنم؟!

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
.
.
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390 ساعت 10:59 توسط طاهی |